تبلیغات
ورزش و سلامت - زندگینامه محمد علی کلی

فال حافظ

کلیپ موبایل

قالب وبلاگ

تعبیر خواب

ورزش و سلامت
ورزش کنید سالم بمانید

خدا مراقب توست

ورزشگاه سان دیه گو ، دور آخر تمام شده بود و من در گوشۀ خود ایستاده بودم . داور مشغول جمع آوری رأی قضات بود . او نگاهی به آنها کرد و بعد مشغول محاسبه شد . نگاهی به من انداخت ، بعد به نورتون نگاه کرد .

- برنده کن نورتون با رأی قاطع هیأت داوران

استادیوم منفجر شد و جیغ و فریادهای وحشتناکی بلند شد .

- « از ما شکست خوردی ».

به پایین نگاه کردم . سنگین ترین سفید پوستی را که تا آن موقع دیده بودم ، روی صندلی خود ایستاده بود و در حالیکه روزنامه ای را تکان میداد ، بر سرم نعره میکشید : «شکستش دادیم ، شکستش دادیم».

جو فریزیر ، نورتون را در آغوش کشید . او هم باشگاهی و یار تمرینی او بود.

مزۀ خونی را که رفته رفته در گلویم خشک میشد را چشیدم و درد صورت و شانه ام شدت گرفت.

گروهی از زنان سفید پوست در حالیکه پا به زمین می کوبیدند ، با تمام قوا فریاد می کشیدند : « حالا ببینیم کی از همه قویتره ؟ کی از همه قویتره ؟

احساس کردم که سرم میخواهد بترکد و داشتم به زمین می افتادم . درد سمت چپ فکم ، تقریبا تحمل ناپذیر بود. مردی که لباس آتش نشانی به تن داشت ، از صف پلیس عبور کرد و خود را به من رساند و گفت :«لاف زن ! فاتحه ات خوانده شد . فهمیدی ، فاتحه !

 با کمک پلیس وارد رختکن شدیم . با اینکه وارد رختکن شده بودیم ، باز جمعیت دست بردار نبود . همچنان در را هل میدادند . وقتی مطمئن شدند که صدای آنها به گوشم میرسید ، فریاد میزدند : حالا بگو ببینیم ، کی از همه قویتره ؟

بالاخره در بسته شد و آنجلو خسته و کوفته به آن تکیه داد . او نمیتوانست این همه خشم و نفرتی که در صدای آنها بود را باور کند.

کیلروی در حال جمع کردن روب دوشامبری بود که از شانه ام بر زمین افتاده بود . آن هدیه ای از الویس پریسلی ، خواننده مشهور راک بود . آنرا بعد از مبارزه با جو بوگنر به من هدیه کرد .

من عادت کرده بودم که ببینم نیمی از تماشاچیها ، صرف نظر از اینکه حریف من که بود ، با این امید به تماشای مسابقه می آمدند تا شکست مرا ببینند . بارها ناکامشان کرده بودم ، ولی حالا که به مراد خود رسیده بودند ، می خواستند حداکثر استفاده را ببرند.

از زمانی که فریزیر با یک هوک چپ موفق شد در ورزشگاه مدیسون اسکو گاردن مرا شکست دهد ، تا امروز دلیلی برای شادی نداشتند ، اما حالا این شکست برای آنها خیلی دلچسبتر بود ، زیرا اینجا دیگر غولهای شایسته بین المللی چون فریزیر و فورمن نبودند که مرا شکست دادند ، بلکه از یک بچه شکست خورده بودم.

چرا باختم ؟ به دور دوم مسابقه فکر میکردم که نورتون با ضربه چپ به فک من کوبید .Ken Norton دقیقا می دانستم که ضربه چه وقت فرود آمد . احساس کردم ناگهان چیزی شکست و خون توی گلویم ریخت . وقتی به گوشه رینگ بازگشتم ، از بوندینی و آجلو پرسیدم : چطور می فهمید که فکتان شکسته است ؟ بوندینی در حالیکه با دست نشان میداد گفت : وقتی اینطوری آنرا باز میکنی و صدای تق تق میشنوی یعنی فکت شکسته است . من آنرا باز کردم و صدای تق تق را شنیدم . درد شدیدی اطراف صورتم می پیچید . خونی را که در گلویم جمع شده بود ، تف کردم توی سطل و دهانم را شستم ، اما باز خون بیشتری فوران کرد. بوندینی گفت : اگه فکت شکسته باید مسابقه را متوقف کنیم . اما او میدانست که من قبول نمیکردم . سیزده دور دیگر در پیش بود و من میتوانستم برنده شوم .

قبل از اینکه زنگ زده شود بوندینی در گوشم زمزمه میکرد که شورتی در اتاق نشیمن مراقب اوضاع است . فقط یادت باشد که شورتی آن پایین ، پا روی پا انداخته و مواظب توست . آه ! در اتاق نشیمن ، پای تلویزیون نشسته و مواظب توست .شورتی نامی بود که بوندینی روی خدا گذاشته بود .

وقتی دکتر آمد پرسیدم : فکم شکسته ؟ بدجوری شکسته ؟ اما دکتر گفت : برای اطمینان باید عکسبرداری کرد و با دکتر پاچکو به آرامی شروع به صحبت کرد.

پرسیدم : بلیندا کجاست ؟ کسی چیزی نگفت تا اینکه بالاخره کاپیتان ژوزف یوسف گفت : در اتاق بغلی است . گفتم : برو بیارش اینجا !. او گفت : شوکه شده و در طبقه پایین است .

به طرف اتاقی که بلیندا آنجا بود رفتم . هر دو دکتر پشت سرم می آمدند . به تعداد کسانی که شکست مرا جشن گرفته بودند اضافه شده بود . با دیدن من غریو فریاد و هو و جنجالشان بلند شد که : « کار لاف زن تمام شد . نورتون کاکا سیاهه را شکست داد .» صبح آنروز نورتون یک کاکا سیاه مثل من بود ، اما حالا دیگر او امید بزرگ سفیدپوستان شده بود.هر کس میخواست به خاطر لاف زدنهایم از من انتقام بگیرد ، به مراد دلش رسیده بود.

بلیندا را به میز رختکن بسته بودند . در حالیکه سرش را به اینطرف وآنطرف می چرخاند ، بدنش را پیچ و تاب میداد و چنگ میزد و جیغ میکشید . سوزی گومز ، دوست مکزیکی بلیندا هم آنجا بود . او آمد و کنار من نشست . پرسیدم : چی شده ؟ سوزی گفت : نمیدانم ، درست زمانی که اعلام کردند نورتون برنده شده ، زد به سرش . قبل از مسابقه به من گفت که احساس بدی دارد. بعد از مسابقه سعی کردیم که به شما برسیم اما همه هل میدادند و تنه میزدند . بلیندا میخواست با جنگ و دعوا راه را باز کند . او یک پلیس را هم زد . یک بند فریاد میکشید : محمد علی کشته شد ! آنها او را کشتند !

بلیندا دو سال کاراته تمرین کرده بود و کمربند سیاه داشت . ما در سال 1967 وقتی او 17 سال داشت و من در محرومیت به سرمی بردم با هم ازدواج کردیم .

پیشانی بلیندا را لمس کردم ، مثل کوره داغ بود. خم شدم و در گوشش زمزمه کردم : دختر زیبا اوضاع روبراه است و محمد علی هم صحیح و سالم اینجا پیش توست. همانطور که گریه میکرد ، گفت : محمد علی مرده ، او مرده !

دکترها سعی کردند که از او دورم کنند ، اما من آنقدر صبر کردم تا او آرام شد . دست آخر از سوزی خواهش کردم که با او به بیمارستان برود و بعد نتیجه را به من خبر دهد .

راهی بیمارستان کلارمونت شدیم و بعد از عکسبرداری پزشکان تشخیص دادند که فکم شکسته است . بعد از عمل دکتر گفت : حدود چهار ماه طول میکشد تا فکت خوب شود . سعی کردم حرف بزنم . دکتر لبخندی زد و گفت : آه ، بله ، برای مدتی فقط از میان دندانهایتان می توانید صحبت کنید . برای حرف زدن باید نیروی زیادی مصرف میکردم . گفتم : این دیگر بدترین مجازات است ، حالا دیگر واقعا باید حساب نورتون را برسم.

بعدازظهر دومین روز بستری شدنم ، کیلروی به من گفت که : ادی فوش مدیر نورتون تلفن کرده که نورتون میخواهد برای ادای احترام به پیش من بیاید ، اشکالی ندارد ؟

کاپیتان ژوزف با عصبانیت از جا پرید که : نورتون اینجا چه کار دارد ؟ بوندینی غرغرکنان سرش را تکان داد ، اما من گفتم : اجازه بدهید بیاید ! در این هیجده سالی که مشت زنی میکنم برای اولین بار است که برنده ای به دیدنم می آید.

وقتی پرستار فوش و نورتون را به داخل اتاق راهنمایی کرد ، ما طوری از مبارزه خودمان صحبت میکردیم که گویی بین دو نفر دیگه انجام شده بود نه ما . قبل از آنکه بروند ، فوش گفت که میخواهد عکسی با من و نورتون بگیرد . فقط برای آلبوم خانوادگی و بچه ها. بوندینی غرغرکنان گفت : ما اینجا عکس نمیگیریم . اما من اعتراضی نکردم . نورتون بالای تخت من ژست گرفت .

بعدها متوجه شدم که آلبوم خانوادگی فوش بهانه بود . فوش یک عکاس حرفه ای با خود آورده بود . نورتون و مدیرش کاری کردند که عکسها در نشریات جهان پخش شود . برنده و بازنده ، کسیکه فک محمد علی را شکسته حالا کنار او ایستاده بود . اشکالی نداشت ، از نظر من موضوع حل شده بود . حتی اگر مجانی هم مبارزه میکردم بایست با نورتون تسویه حساب میکردم .

من شکست نخورده بودم ، تنبیه شده بودم . خدا به خاطر اینکه من قوانین را رعایت نکرده بودم کمی مرا تنبیه کرد . من درست تمرین نکرده بودم و استراحت خوبی نداشتم و تمام شب را بازی کردم . مشت زنی یک حرفه جدی و خطرناک است که من آنرا دست کم گرفتم . خدا خواست مرا بیدار کند و مأموریتم را به من یادآوری نماید . حالا میدانم که پیروزیهای زیاد و آسان هم میتواند به اندازه شکستهای زیاد ، یک مشت زن را ضایع کند . از مبارزه با فریزیر به بعد ، من جیمی الیس ، بوستر ماتیس ، یورگن بلین و مک فاستر را به آسانی شکست دادم . وقتی شما اینطور پیاپی و راحت پیروز می شوید اصل قضیه را فراموش میکنید و خیال میکنید که همیشه پیروز خواهید شد .

وقتی که میخواستم بیمارستان را ترک کنم ، پرستارها یک بسته بزرگ نامه به من دادند که یکی از آنها توجه مرا جلب کرد . آنرا باز کردم و خواندم :

توپروانه ای هستی که بال ندارد

زنبوری هستی که نیش ندارد

دهان لاف زن تو برای همیشه بسته شد

امروز روز بزرگی برای آمریکاست

کارت تمام است

من با صدای بلند آن را برای پرستاران که تعجب کرده بودند ، خواندم . در این شعر چیزی بود که دوستش داشتم و آنرا چند بار خواندم : تو پروانه ای هستی که بال ندارد ، زنبوری هستی که نیش ندارد ،

شعر را تایپ کردم و روی دیوار محل تمرین خود چسباندم تا هر روز که تمرین کردم ، یادم باشد که پروانه باید بالها و زنبور باید نیش خود را به دست آورد.

مبارزه با نورتون خطرناکترین مبارزات زندگی من بود که می توانست مرا نابود کند . این مبارزه مجبورم کرد به درون خود نگاه کنم . قبلا بیشتر به بیرون نگاه میکردم و به مسائل اطراف توجه نداشتم و به آنها فکر میکردم . من شکست در مقابل فریزیر را باخت به حساب نمی آوردم . اما این شکست به من فهماند که پیروزیهای طولانی ممکن است مفهوم واقعیت را در ذهن مشت زن نابود کند . موقعی که میخواستم با فورمن بجنگم این مطلب را به یاد داشتم . فورمن مانند شیری که بیش از حد غذا خورده ، در حالیکه از پیروزیهای خود چاق و گنده شده و زیاد به خودش مطمئن بود ، بیرون نشسته بود و اشتهای قدیمی من هم برگشته بود . فقط کسب عنوان قهرمانی سنگین وزن بود که اشتهای مرا فرو می نشاند . چشم به راه مبارزه با فورمن بودم .

تمام مطالبی که گذشت را محمد علی در راه لوییزویل یعنی شهر زادگاهش در هنگام رانندگی اتوبوس به خاطر می آورد و ادامه :

اینم نمای فعلیه لوییزویل

لوییزویل ، 10 مایل ، تا آنجا اتوبوس را تقریبا با حداکثر سرعت رانده بودم .تمام شب راجع به مبارزه فکر میکردم. به قسمتی از رودخانه که از ایالت اوهایو می گذشت رسیدیم و روی پلی که با عبور از آن به لوییزویل می رسیدیم ، ایستادم. در وسط پل ، اتوبوس را نگه داشتم و پیاده شدم و به طرف آن رفتم . سیزده سال قبل بود که من در حالیکه مدال طلای المپیک را به گردن داشتم ، اینجا ایستاده بودم . آن حادثه در زندگی من ، نقطه عطف و نقطه شروعی محسوب میشد.

یک کامیون از سمت لوییزویل داشت می آمد . راننده توقف کرد و مرا صدا زد : آهای کاسیوس تویی ؟

یک مرد سفیدپوست که لباس گارد امنیتی به تن داشت ، داشت از کامیون پیاده میشد . پسر جوانتری هم که شبیه او بود ، به دنبالش می آمد .

ـ آهای کاسیوس کلی تو هستی ؟

صدا به گوشم آشنا بود . ناگهان متوجه شدم که او جان مایبری ، پلیس سفیدپوستی بود که وقتی من بچه بودم ، پلیس گشت ناحیه سیاه پوستان بود . او بارها دار و دسته مرا در خیابان تعقیب کرده بود . من از دیدن او خوشحال شدم . او برگشت و به پسر جوانی که کنار او بود ، گفت : نگفتم که این کاسیوس کلی است .

از اینکه او مرا با اسم زمان بردگی صدا زد عصبانی شدم . پسر به ملایمت گفت : اسم او محمد علی است . او بدون اینکه شادی خود را پنهان کند ، فریاد زد : نه ! کاسیوس کلی . خب بالاخره فکت را شکستند . من از تلویزیون دیدم . نگفتم که بالاخره حقت را کف دستت می گذارند ؟ پرسید : چقدر میخواهی بمانی ؟ جواب دادم : آنقدر که حالم جا بیاید و بعد بروم دنبال عنوان قهرمانی .

بعد به سمت شهر به راه افتادیم . همه فهمیدند که من به لوییزویل آمده بودم . مردم از خیابانها و مغازه ها بیرون می ریختند . اتومبیلها توقف میکردند و دنبال اتوبوس من راه می افتادند . هر گاه جایی پارک می ایستادم ، مردم بیرون می آمدند و مرا صدا میزدند و بعد اتوبوس را محاصره میکردند. بچه ها طوری مرا صدا میزدند که انگار شکست مرا از تلویزیون ندیده بودند. وقتی از اتوبوس پایین می آمدم تا قدمی بزنم ، مردم برای گرفتن امضا هجوم می آوردند . بعضی لبخند میزدند ، گویی رمز و رازی بین ما بود ، بعضی هنوز محجوب و خجالتی بودند ، اما اکثرا رفتاری داشتند که انگار من دیروز لوییزویل را ترک کرده بودم.

محمد علی و مادرش

با اتوبوس به طرف خانه پدر و مادر رفتیم که من آنها را برد و کش مینامم . اولین داستان وحشتناکی که من شنیدم ، داستانی بود که پدرم در مورد چگونگی تولد من تعریف میکرد ، اینکه چطور هنگام زایمان ، مادرم را تا حد مرگ به زحمت انداختم و رنج دادم . مادرم میگفت : البته این زایمان آنقدر سخت نبود ، ولی پس از زایمان ، پسرم را برای مدتی گم کردم . پرستاران کودک دیگری را جای کاسیوس در تختخواب کنار من قرار داده بودند . اول راضی بودم که بالاخره این بچه من است که به دنیا آمده ، اما وقتی متوجه شدم که روی برچسب نوشته شده بران ، پرستار را صدا زدم و پرسیدم : بچه من کجاست ؟ این که بچه من نیست . بعد آنها رفتند و کاسیوس را آوردند . من میدانستم که اشتباهی رخ داده است چون بچه قبلی ، بچه آرام و خوبی بود . وقتی کاسیوس را به من دادند ، او آنقدر گریه و سر و صدا کرد که مزاحم تمام بچه های بخش شد . آنها همه ساکت و آرام خوابیده بودند . وقتی کاسیوس شروع به جیغ زدن کرد ، آنها هم شروع به جیغ و داد کردند.

با خانواده به گشت زنی در شهر پرداختیم . مادر از پنجره به بیرون نگاه کرد و در مورد لوییزویل مطالبی را گفت که فکر میکرد من فراموش کرده بودم . او گفت هر سئوالی راجع به لوییزویل داشتی از من بپرس ! لوییزویل از آخرین باری که رفتی ، خیلی تغییر کرده و دیگر آن شهر سابق نیست .

گفتم : مادر به نظر من هم همینطور است . گفت : نه ، وقتی تو داشتی بزرگ میشدی ، لوییزویل شهری بود که تفکیک نژادی در آن به شدت رعایت میشد ، یادته ؟ تا سال 1960 ، رنگین پوستان نمی توانستند در هتل اقامت کنند و فقط یک سینما داشتند . بیشتر فروشگاههای پایین شهر به تو غذا و نوشابه نمیدادند .

کنار فروشگاه فایو اندتن پشت چراغ قرمز توقف کردم . مادر به آن اشاره کرد و گفت : وقتی پسر کوچکی بودی، بیرون این فروشگاه ایستاده بودی و برای آب خوردن گریه میکردی . من تو را به داخل بردم و از کارمندی تقاضا کردم به تو قدری آب دهد ، اما کارمند که خیلی ترسیده بود گفت : اگر ما چیزی برای سیاه پوستان سرو کنیم ، کار خود را از دست خواهیم داد . بعد نگهبان فروشگاه آمد تا ما را بیرون کند . تا وقتی به خانه برگشتیم ، تو مرتب گریه میکردی ، اما بدتر از آن هم بود . دیگر طوری شده بود که تا هفت ، هشت سالگی وقتی سفید پوستان را در فروشگاهها میدیدی ، خیلی گریه میکردی ، به همین دلیل نفرت داشتم که تو را به پایین شهر بیاورم . همیشه میپرسیدی که : سیاه پوستان مگر چه کار کرده اند ؟ من و پدرت نگران تو بودیم . وقتی که تو از ظلمی که به سیاه پوستان میشد ، مطلع میشدی ، در بسترت دراز میکشیدی و تمام شب را گریه میکردی ، یادته ؟ رودی ، برادرت هم به خاطر گریه تو گریه میکرد . سپس پدرت به خانه می آمد و داستان را غم انگیزتر میکرد و اوضاع بدتری را بوجود می آورد . مثل حادثه ای که برای کشتی امت تیل اتفاق افتاده بود . یادت هست وقتی بدن امت تیل را در می سی سی پی تکه تکه کردند ، تو چقدر ناراحت شدی؟ پدرت آنقدر شب و روز در این مورد صحبت کرد که گفتم برای اینکه تو ناراحت نشوی ، بس کند . همیشه میپرسیدی که چطور می توانیم به امت تیل کمک کنیم ؟

از وقتی به مدرسه ابتدایی رفتی تا وقتی دبیرستان را تمام کردی ، ما همه وقت نگران تو بودیم . اگر دنبال مشت زنی نرفته بودی معلوم نبود سر از کجا در می آوردی ؟ راستی چرا اینجا ایستادی ؟

کنار یک ایستگاه قدیمی قطار توقف کردم و بیرون آمدم . مادر با تعجب گفت : قطار دیگر اینجا توقف نمیکند . این ایستگاه خیلی وقت است که متروک شده . من این مطلب را میدانستم از روی خط آهن عبور کردم و به انحنایی که بیست سال قبل موقع آمدن قطار ، ایجاد کرده بودم ، نگاه کردم .

من و امت تیل تقریبا همسن بودیم . یک هفته بعد از آنکه او در بخش سان فلاور می سی سی پی به قتل رسید، من با دسته ای از پسران در گوشه ای ایستاده بودم و به عکسهایی از او که در روزنامه ها و مجلات سیاه پوستان چاپ شده بود ، نگاه میکردم . در یک عکس او میخندید و خوشحال بود و در عکس دیگر سرش ورم کرده و به هم ریخته ، چشمانش از حدقه بیرون زده و دهانش پیچ خورده و شکسته بود . مادرش عمل تهور آمیزی انجام داد . تا وقتی که صدها هزار نفر از مقابل تابوت باز او و بدن تکه تکه اش رژه نرفتند و به آن نگاه نکردند ، اجازه نداد که خاکش کنند . وقتی فهمیدم که من و او در یک روز متولد شده ایم ، دلبستگی عمیقی نسبت به او پیدا کردم . پدرم شب راجع به این مسئله صحبت کرد و این جنایت را به صورت نمایشی درآورد . نمیتوانستم امت را از فکرم دور کنم تا اینکه یک روز عصر برای اینکه تلافی مرگ او را سر سفید پوستان درآورم ، فکری به سرم زد . آنشب دزدکی از خانه بیرون آمدم و رفتم پیش رونی کینگ و نقشه خودم را به او گفتم . آخرهای شب بود که به ایستگاه قدیمی وست اند رسیدیم . یادم هست که آنجا پوستر مرد سفیدپوست لاغری بود که کلاه درازی به سر داشت و در حالیکه به من اشاره میکرد ، زیر آن نوشته بود عمو سام شما را میخواهد !. ایستادیم و سنگ به سوی آن پرتاب کردیم و به زور وارد یک دکه واکسی شدیم و دو قالب کفش آهنی دزدیدیم و به ایستگاه برگشتیم . آنها را محکم روی ریل قطار گذاشتیم و منتظر ماندیم .

وقتی قطار آبی رنگ بزرگ به پیچ رسید ، به قالبهای آهنی خورد و تقریبا ده متر آنرا به جلو هل داد و بعد چرخهایش قفل شد و از خط آهن خارج شد . سر وصدایی که از این حادثه بلند شد به یادم مانده است . ناگهان شروع به دویدن کردم و رونی هم پشت سرمن می دوید ، بعد برگشتم و به پشت سر خود نگاه کردم . هیچگاه چشمانم مردی را که در پوستر به ما خیره شده بود ، فراموش نمیکنم : عمو سام شما را میخواهد!.

دو روز طول کشید تا جرأت کردم به آنجا برگردم . یک گروه از کارگران هنوز مشغول جمع آوری قطعات آهن بودند و مرد در پوستر هنوز در حال اشاره بود . همیشه میدانستم که دیر یا زود من و او با هم روبرو خواهیم شد .

بعد به پیش عمه اوا و سپس خانه عمه کورتا رفتیم . در آنجا عموها ، پسر عموها ، پسر داییها و عمه هایم یکی یکی و دوتا دوتا به داخل اتاق نشیمن می آمدند و شکسته شدن فکم را تبریک میگفتند و مرا در آغوش میگرفتند و می بوسیدند . از من میخواستند که یک تکه از همه چیز بخورم . همانطور که به غذاها تک میزدم ، عمه کورتا گفت : روزهایی بود که چشمت به هر چه می افتاد ، میخوردی حتی از کاه و یونجه اسبها هم نمیگذشتی. بعد از اینکه چطور با اسبها مسابقه میدادم صحبت کرد . من بوی یونجه و اسبها و دیدن بدن زیبای آنها را دوست داشتم ، از طرفی آنها به من الهام میدادند که سخت تمرین کنم تا بدنم شرایط آنها را پیدا کند .

پدرم ذاتا یک هنرمند بود و معمولا تابلوهای شهر را نقاشی میکرد . هر کاری که به او محول میشد ، از نقاشی یک بطری ویسکی گرفته تا نقاشی روی دیوار میخانه ، آنها را با چنان دقت و غرور و علاقه ای انجام میداد که حتی من هم که نمیخواستم کار او را در آینده دنبال کنم ، نمیتوانستم از تحسین خودداری کنم .  البته او هم دوست نداشت که شغل او را انتخاب کنم و غالبا میگفت : تو باید وکیل یا آموزگار شوی ! اما بعد از اینکه مرا در رینگ دید ، عقیده اش تغییر کرد و اولین کسی بود که فریاد زد: « این قهرمان سنگین وزن آینده جهان است .» این پیش بینی او برای من که فقط یک مسابقه داده بودم ، عجیب بود . وقتی او به چیزی معتقد بود ، آنرا خیلی جدی میگرفت و میگفت : بله باید به آن کار بپردازیم و خودمان را برای قهرمانی آماده کنیم ، آخر حالا دیگر یک جو لوئیس دارم . ( جو لوئیس از قهرمانان مشهور مشت زنی میباشد )

 Joe Louis by van Vechten.jpgجو لوئیس

وقتی در خیابانهای اطراف خانه قدیمی مان اتومبیل می راندم ، یادم آمد که آن روزها از قدم زدن در آن حوالی می ترسیدم . شانزده ساله بودم که در ورزشگاه و مسابقات و دبیرستان مرا به عنوان سلطان مشت زنی می شناختند ، زیرا تمام مشت زنهای اطراف را شکست داده بودم . همیشه به جز زمانی که متوجه میشدم کورکی بیکر آن حوالی است ، با غرور و اعتماد به نفس قدم میزدم ، کورکی مالک بدون رقیب خیابانها بود و همه جا را قرق میکرد .

عنوان دستکشهای طلایی در انتظار من بود ، اما آن تاجی که بیشتر از همه به من اعتماد به نفس میداد ، فعلا بر سر کورکی بود . او باعث ترس و وحشت همه از من شده بود . قبلا هر بار که به دیگران میگفتم آرزو دارم قهرمان سنگین وزن جهان شوم به گوش کورکی که می رسید به خنده می افتاد . او مرا آدمی بی رگ و زن صفت میدانست و به همه میگفت : کاسیوس فقط بلد است قمپز در کند . من تا موقعی که حساب کورکی را نرسیدم ، اعتماد به نفس یک قهرمان را پیدا نکردم .

کورکی از من بزرگتر ، کوتاهتر و چاق و چهار شانه و پاچنبری بود ، او از کمر به بالا قوی و قدرتمند بود . هر وقت بیکار بود وزنه های سنگین را بلند میکرد و کتابهایی به قطر ده پانزده سانتیمتر را با دست پاره میکرد . اولین باری که او را دیدم ، یکی از اعضای تیم فوتبال مرکزی را سر و ته نگه داشته بود تا تمام پول جیب او بیرون بریزد .اگر کسی حوالی خیابانی که کورکی ایستاده بود قدم می زد ، میبایست برای عبور از مقابل او باج بدهد . کار ثابت او مأمور انتظامات میخانه سرزمین رویایی بود . او پس گردن مستهایی را که بازی در می آوردند ، میگرفت و پرتشان میکرد بیرون . برای درآمد اضافی ، شرط بندی میکرد . اتومبیلی را روی سطح صاف بلند میکرد و گاهی هم که میزان شرط بندی بالا بود ، جلوی یک کامیون را بلند میکرد و پولی به جیب میزد .

چند بار هم با هم دعوا کرده بودیم و کارمان به کلانتری کشیده شده بود . بالاخره به این نتیجه رسیدم که اگر بعد از این همه تلاش برای مشت زنی ، نتوانم کورکی را بزنم ، دیگر به عنوان یک مشت زن کسی به من احترام نمیگذارد . از طرف دیگر فکر میکردم اگر بتوانم او را بزنم ، میتوانم هر کس دیگر را در دنیا بزنم . آنقدر اعتماد به نفس داشتم که ادعا کنم که اگر او را به رینگ بکشانم ، حسابش را خواهم رسید .

یکبار یک نفر این حرف را از دهان من قاپید و رفت به او گفت . او از شدت عصبانیت از کوره در رفت و مثل دیوانه ها شروع به فحش دادن و تهدید کرد . هفته ها این شایعه در قسمت سیاه نشین لوییزویل پیچید که مبارزه خونینی بین کلی و کورکی در راه است . اهمیت آن مسابقه در آن شهر کوچک ، مانند مسابقه من و جو فریزیر بود . اگر دوستانم مرا تحریک نمیکردند ، این مبارزه در نمیگرفت . آنقدر پافشاری کردند تا من از مقابل میخانه ای که کورکی ایستاده بود رد شدم . کورکی با سینه برجسته و بازوانی به قطر ران یک انسان ، با غرور جلوی میخانه ایستاده بود . مدتی طول کشید تا با وساطت نیمی از مشتریان میخانه از دعوا با من خودداری کرد .همه معتقد بودند که علی رغم تمام مدالهایم از او شکست خواهم خورد . روی باخت من شرط بندی سنگینی کردند و بعد فریاد زدند : خیلی خوب ، پول میخواستی بیا این پول ! حالا بیا برویم ! مشتریها میگفتند : کورکی او را داغان میکند . میدانستم اگر در خیابان بدون هر قانون و مقررات و داوری با او مبارزه کنم دست به خودکشی زده ام ، بنابراین او را با خود به ورزشگاه کلمبیا ، باشگاه قهرمانان فردا بردم . مثل این بود که کورکی میخواست از زیرش در برود و گفت : این که یک مسابقه واقعی نیست . اما اوباش و لاتهایی که همراه ما بودند به او خندیدند . او به ناچار قبول کرد . آنها ما را به رینگ بردند و قرار شد سه دور مبارزه کنیم و برنده قهرمان واقعی لوییزویل باشد . مشتریهای میخانه با اطمینان و خوشحالی میگفتند : کورکی میزند خرد و خمیرش میکند و دهان گشاد و لاف زن او را خواهد بست .

وقتی که زنگ زده شد ، کورکی پرید وسط رینگ و به چپ و راست می چرخید و مشت پرتاب میکرد . چیزی نمانده بود کله داور را هم داغان کند ، اما دستش به من نمیرسید . من که فن عقب کشیدن و دور زدن و وارد کردن ضربه را خوب یاد گرفته بودم ، در عرض چند لحظه بارانی از ضربات چپ و راست به سر و روی او ریختم . در حالیکه هیچ یک از ضربات او به من نخورد .

وقتی دور اول تمام شد ، او آنقدر مشت پرتاب کرده بود که نفس نفس میزد . انگار ده راند بازی کرده بود . ضربات راست و مستقیم من ، یک چشم او را بست و دماغش را خونین کرد . قبل از پایان دور دوم ، ناگهان وسط رینگ ایستاد و فریاد زد : نه ، نه ، این درست نیست . بعد از رینگ بیرون پرید و به رختکن رفت و لباسش را پوشید و ورزشگاه را ترک کرد . همکلاسیهای من از خوشحالی به هوا می پریدند و مرا روی دوش خود گرفتند و فریاد می زدند : شاه مرد و ما آزاد شدیم .

از آن به بعد من دیگر شاه جدید خیابان و ورزشگاه بودم . این پیروزی از نظر مالی اهمیت نداشت ، اما در سن شانزده سالگی برای من پیروزی بزرگی به شمار می آمد و به من نکاتی را که باید میدانستم ، یادآوری کرد .

پس از آن مسابقه ، کورکی بیشتر با من آشنا شد و تا اندازه ای هم دوست شدیم و پس از سالها دلم میخواست نظر او را در مورد شکست از نورتون بدانم . وقتی از لارنس مونتگمری ، همسایه بغلی و دوست قدیمی خود ، سراغش را گرفتم ، گفت : کشته شد . پرسیدم کجا ؟ گفت : مثل همیشه در خیابان به دعوا و کتک کاری مشغول بود تا بالاخره در آن میخانه با پلیس درگیر شد و کشته شد .

ورزشگاه کلمبیا در امتداد خیابانی که کالج نازارت قرار دارد ، واقع شده است . آن جا بود که برای اولین بار مشت زنی آموختم . این داستان که من حرفه مشت زنی را به خاطر دزدیده شدن موتور سیکلت خود شروع کردم درست است ، اما این یک قسمت مسئله بود .

وقتی دوازده سالم بود با جانی ویلز ، صمیمی ترین دوست خود موتورسواری میکردم . برای خوردن خوراکی به نمایشگاه خانگی لوییزویل در ورزشگاه کلمبیا رفتیم و موتور را بیرون گذاشتیم . وقتی بیرون آمدیم متوجه شدم که موتورم را دزدیده اند . عصبانی و هراسناک در خیابانها دنبال موتور به هر طرف می دویدم . یک نفر گفت : از پله ها که پایین بروی ، به ورزشگاه کلمبیا می رسی . آنجا پلیسی به نام جو مارتین است که باید از او سوال کنی .

گریه کنان به پایین پله ها رفتم ، اما منظره و سر و صدا و بوی قسمت مشت زنی آن چنان مرا گرفت که موضوع موتور را فراموش کردم . در آن لحظه ده مشت زن در ورزشگاه بودند . عده ای با کیسه تمرین می کردند ، عده ای در رینگ بودند و چند نفر هم طناب میزدند . من آنجا ایستادم و بوی الکلی که به بدن می مالند و عرق تن مشت زنها را استنشاق کردم . احساس ترس به من دست داد . یک پسر لاغر اندام که در رینگ مشغول سایه زدن بود ، آنقدر به سرعت مشتهای خود را پرتاب میکرد که چشمانم نمیتوانست آنرا تعقیب کند . پلیس به من گفت : تو باید گزارشی در مورد سرقت به ما بدهی .

به آرامی آنچه را که گفتم نوشت . وقتی میخواستم بروم ، دستی به شانه من زد و گفت : راستی ما از دوشنبه  تا جمعه ، هر شب از ساعت شش تا هشت ، اینجا تمرین مشت زنی می کنیم ، اگر دوست داری بیا . این برگ درخواست را پر کن تا عضو باشگاه ما شوی !

آنشب پدرم به خاطر غفلتم مرا دعوا کرد و برای یک بار هم که شده ، کاملا از او معذرت خواستم .

آنروز در خانه مشغول تماشای یک برنامه تلویزیونی به نام قهرمانان آینده بودم که برنامه مشت زنی آماتورها را نشان میداد . چهره جو مارتین را دیدم که گوشه ای مشغول تمرین دادن افراد خود بود . به مادرم گفتم : این مردی بود که سرقت موتورم را به او اطلاع دادم . او به من گفت که عضو باشگاه مشت زنی شوم .

یادم هست که پدرم در این مورد تردید داشت . بعد زنگ زدند . کسیکه در را باز کرد گفت : کاسیوس ! جانی ویلز منتظر توست . پدرم تصمیم خود را گرفت و گفت : خیلی خوب ، هر چه باشد مشت زنی از اینکه با ویلز و دار و دسته اش تو خیابانها پرسه بزنی بهتر است .

وقتی به باشگاه رفتم ، آنقدر مشتاق بودم که پریدم داخل رینگ ، در حالیکه بطور وحشیانه به هر طرف مشت میزدم ، با چند مشت زن دیگر شروع به بازی کردم . هنوز چند لحظه نگذشته بود که از دماغم خون راه افتاد و دهانم صدمه دید و سرم گیج رفت . بالاخره یک نفر مرا از رینگ بیرون کشید . یک لحظه فکر کردم که مشت زنی کار من نیست و بهتر است برگردم به خیابان گردی اما یک مشت زن سبک وزن و لاغر اندام آمد و دستی به شانه ام زد و گفت : کار تو بد نیست ، فقط فراموش نکن که با مشت زنهای قدیمی نباید بازی کنی . اول از کسی خواهش کن که اصول کار را یادت بدهد ، بعد هم با مشت زنهای جدید مثل خودت بازی کن !

مارتین هر هفته یک مسابقه برای من در باشگاه قهرمانان فردا ترتیب میداد . حتی اگر خسته ام بودم در رینگ به شدت تا پیروزی مبارزه میکردم . البته نه به خاطر اینکه خیلی ورزیده و ماهر بودم ، بلکه بیشتر به خاطر اینکه هرگز خسته نمیشدم . مشت زنهای دیگر به تدریج خسته و دلسرد میشدند و مشت زنی را رها میکردند ، اما من ادامه دادم .هنگامی که در مسابقات مشت زنی دستکشهای طلایی ایالت کنتاکی مبارزه میکردم ، بیشتر از شکستهای خود می آموختم تا پیروزی و زیر نظر مارتین ، تمرینات خود را دنبال میکردم.

در آن دوره مسابقات یک مشت زن سیاه پوست به سختی مرا شکست داد و صدمه دیدم . وقتی علت شکست را بررسی کردم ، متوجه شدم که از مشت زن قویتری شکست خورده ام . او عضو باشگاه مرکزی گریس بود که زیر نظر یک مربی به نام فرد استونر تمرین میکرد . من قبلا متوجه شده بودم که مشت زنهایی که زیر نظر استونر تمرین میکردند ، از مشت زنهای مارتین بهتر بودند . آنها با ریتم بهتری ضربه میزدند .

از مشاهده سطح و سبک بالای مشت زنی آنها آنقدر خوشم آمد که تصمیم گرفتم سری به آنجا بزنم.

تمام راه را با رودی ، برادرم ، تا آنجا پیاده طی کردیم و برای دیدن استونر به زیر زمینی که محل تمرین آنها بود ، رفتیم . او مردی کم و بیش قوی هیکل و کاملا سیاه بود . دقت خاصی نسبت به کارش نشان میداد و تمام حرکات مشت زنهای خود را زیر نظر داشت . نگاهی به اطراف باشگاه انداختیم.

او امکانات جو مارتین را نداشت و مطمئنا بر خلاف مارتین ، زمستانها باشگاهش سرد بود . کیفیت کیسه های مشت زنی و سایر وسایل آموزشی او نیز از مارتین پایین تر بود . پرسیدم : آیا مرا در تلویزیون دیده ای ؟ او با بی تفاوتی سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت : آدم پر جرأت و با اراده ای هستی، اما مهارت لازم را نداری . ما هر شب از هشت تا دوازده اینجا تمرین می کنیم ، اگر دلت خواست بیا تا یادت بدهم که مبارزه یعنی چه .

مارتین وقتی فهمید من به پیش استونر رفتم خیلی عصبانی شد و گفت که یا باید دست از استونر بکشم یا از باشگاه او بروم بیرون و من چون به 4 دلاری که مارتین به من میداد احتیاج داشتم قول دادم که دیگر آنجا نروم.همان سال بود که تمام مشت زنهای استونر به شیکاگو رفتند و اکثر عناوین مهم آماتور را کسب کردند . آنها مشت زنهای خوبی بودند . هوکهای تند و خوبی میزدند و رقص پای زیبایی داشتند و میتوانستند به موقع جا خالی بدهند و از خطر بگریزند . بعضی هاشان از من جوان تر بودند ، اما بدنشان از من بیشتر رشد کرده بود . دلم میخواست راز رشد بدن آنها را بدانم . یادم هست که صبح داغ شنبه ، طی یک پیاده روی طولانی از خیابان سی و دو به باشگاه قهرمانان فردا که در خیابان ششم بود رفتم . آن زمان سیزده سالم بیشتر نبود . در خیابان هجدهم توقف کردم تا بچه هایی را که در یک استخر شنای بزرگ ، آب به سر روی هم می ریختند ، تماشا کنم . همانطور که آنجا ایستاده بودم ، پسر لاغر اندامی که کفش تنیس کهنه ای به پا داشت و یک جفت زیر پیراهنی و زیر شلواری کهنه و کثیفی به دست گرفته بود ، آمد کنارم ایستاد . من هم زیر پیراهنی و زیر شلوار راه راه خودم را در دست داشتم . او در حالیکه به لباسهای من خیره شده بود ، پرسید : کجا می روی ؟ گفتم : می روم مشت زنی . پرسید : با چه کسی ؟ گفتم : نمیدانم ، اما قرار است در باشگاه قهرمانان فردا بازی کنم . گفت : چه خوب ، من هم باید آنجا مبارزه کنم .

بعد یکی از دوستانش با موتور رسید و او را سوار کرد و جلوتر از من به باشگاه رفت . وقتی آنجا رسیدم ، او داشت بیرون می آمد . مرا به کناری هل داد و گفت : امروز تو بازی نخواهی کرد . با عجله خود را به مارتین رساندم و جریان را از او پرسیدم . او همان پسر را نشان داد و گفت : باید با این پسر مبارزه کنی ، اما هنوز به وزن مناسب نرسیده است . به سمت او رفتم و پرسیدم : تو جیمی الیس هستی ؟ او هم پرسید : تو کاسیوس کلی هستی ؟ به او گفتم به خاطر سبک بودنت هر دو چهار دلار از دست دادیم ! او هم برگشت و فریاد زد : تو هم در این سن خیلی چاقی !

بالاخره تصمیم گرفتم به باشگاه گریس بروم و علم مشت زنی را حتی اگر موجب قطع درآمدم شود ، یاد بگیرم . بعد از تعطیل شدن مدرسه ، روزی چهار ساعت برای خواهران کاتولیک کار میکردم و از ساعت شش تا هشت در باشگاه مارتین تمرین میکردم و از ساعت هشت تا دوازده هم در باشگاه استونر به تمرین می پرداختم تا علم مشت زنی را یاد بگیرم .

انضباط باشگاه استونر خیلی سخت بود . دویدن برای من ، در حکم یک وظیفه بود و استونر در تقویت عضلات که معتقد بود برای بقای من در رینگ ضروری است بی رحم بود . او ما را مجبور میکرد تا تعدادی ضربات چپ بزنیم و دویست ضربه مستقیم و تعدادی هم ضربات سریع چپ بدون توقف بزنیم . اگر خسته می شدیم مجبورمان میکرد که از نو شروع کنیم و تا صد بشماریم ، یک ، دو ، سه تا آنکه بتوانیم دویست ضربه را بدون خستگی بشماریم . بعد مجبور بودیم یک ضربه و یک کراس راست هم بزنیم . سپس یک هوک چپ و بعد سر را دزدیدن و بالاخره یک ضربه راست مستقیم. او عقب کشیدن و حرکت به جلو را به ما یاد میداد و ایجاد پوشش و زدن کراسهای راست را به ما آموخت و ما پی در پی تکرار میکردیم و صد بار می نشستیم و بلند می شدیم .در باشگاه مارتین فقط کار ما مشت زدن به کیسه ، طناب زدن و بعد مبارزه در رینگ بود . آنچه که تا بحال در مورد شروع کار مشت زنی من گفته یا منتشر شده ، بیانگر این است که تمام موفقیتهای اولیه من مدیون مارتین است ، اما من سبک و قدرت و استقامت و سیستم کار خود و تمام اطلاعات لازم را در زیرزمین کلیسا در قسمت شرقی آموختم و بس .

چهارده ساله بودم و در خیابان موتورسواری میکردم که از صدای رادیوی یک اتومبیل پارک شده صدای غریو جمعیت به گوشم رسید . ترمز کردم و دور زدم تا بهتر بشنوم . یک مسابقه سنگین وزن مشت زنی داشت برگزار میشد . سرم را به داخل بردم تا بتوانم گزارش مسابقه را گوش کنم . صدای مفسر ورزشی را شنیدم که با صدایی رساتر از همه داد و فریادهای تماشاچیان اعلام میکرد که هنوز راکی مارسیانو،

Rocky Marciano.jpgراکی مارسیانو

 عنوان قهرمان سنگین وزن جهان را در اختیار دارد . استخوانهایم از سرما می لرزید . هیچگاه چنین کلماتی نشنیده بودم و اینطور تکان نخورده بودم . چه کلماتی : راکی مارسیانو قهرمان سنگین وزن دنیا .

سرم را از اتومبیل بیرون کشیدم و زیر باران گفتم : کاسیوس کلی هنوز قهرمان سنگین وزن جهان است ! غرق رویا شدم در همان حال به بغل دستی خود گفتم : من خود را برای مبارزه بر سر عنوان قهرمان سنگین وزن جهان آماده میکنم .

از خودم پرسیدم : آیا میتوانم قهرمان شوم ؟ من که هنوز در باشگاه خود حریف همه نیستم ، چه برسد در سطح دنیا ؟ این مسئله را با جو مارتین در میان گذاشتم . او سرش را تکان داد و با تردید گفت : تو که هنوز هفتاد کیلو نشدی . اصلا می دانی یک سنگین وزن چقدر باید وزن داشته باشد ؟ گفتم : اما میخواهم سنگین وزن بشوم . ولی یادم آمد که هیچکس در خانواده پدر و مادرم ، چاق نبود . با وجود این میخواستم سنگین وزن بشوم و وزن لازم را کسب کنم . بی اعتنا به حرف او با جدیت به تمرین خود ادامه می دادم و مسابقاتی را که از تلویزیون پخش میشد ، با علاقه بیشتری نگاه میکردم .

در دورانی که یک مشت زن آماتور بودم ، مشت زنهای قدیمی فکر میکردند که شکست دادن من کار آسانی بود ، اما اینطور نبود . من اصولا قدرت خود را روی دفاع ، زمان بندی و عقب کشیدن متمرکز میکردم . موقعی که ضربه ای می زدم . می دانستم که حریف هم ضربه ای می زند ، این بود که سریع خود را عقب می کشیدم .

یک شب به استونر گفتم : قصد دارم سخت تمرین کنم و تمام فنون کار را از شما یاد بگیرم . استونر نگاه تندی به من انداخت . مثل این بود که میخواست بداند من تا چه حد جدی هستم . بعد گفت : تو سریع و با استعداد هستی . اکنون بعضی از بهترین مشت زنهای حرفه ای در شهر هستند . برو و به کارت برس ! وقتی در پاییز مسابقات فصلی شروع شود ، تو قهرمان خواهی شد .

یک لحظه قبل از آن ، دستم می سوخت و بازوان و ساق پایم درد میکرد ، اما سخنان او از هر دارو و درمانی در تسکین آنها سریعتر بود . پرسیدم : میتوانم عنوان دستکشهای طلایی را هم به دست آورم ؟ گفت : دستکشهای طلایی که هیچ ، بلکه مدال طلای المپیک را هم در رم خواهی گرفت .

استونر آنچنان مطمئن سخن میگفت که جای هیچ تردیدی باقی نمی گذاشت . من بدون سرپرستی و راهنمایی او در اکثر مسابقات پیروز شده بودم ، اما بعد از یاد گرفتن دروس استونر ، مطمئن بودم که تمام حریفان را شکست خواهم داد . از صد و شصت و هفت مبارزه آماتوری ، صد و شصت و یک مسابقه را برده بودم . مارتین و استونر مرتب اهمیت مدال المپیک را به من یادآوری میکردند و میگفتند : این مدال یک میلیون دلار ارزش دارد . اگر موفق شوی ، آن وقت تو یک قهرمان ملی هستی و بعد مانند لیندبرگ ( کسیکه برای اولین بار از اقیانوس اطلس با هواپیما عبور کرد ) از تو استقبال میکنند . فرماندار ، شهردار ، حتی رئیس جمهور هم به تو احترام خواهند گذاشت . این واقعه ای است که هرگز فراموش نخواهی کرد .

حق با آنها بود ، زیرا هر چند که کسب عناوین دستکشهای طلایی و عضویت در اتحادیه قهرمانان آماتور آمریکا را به خاطر دارم ، اما آنچه که بیشتر از همه به خاطرم مانده ، این است که هنگام مراجعت به آمریکا، مانند یک قهرمان ملی از من استقبال کردند .

ادامه...