تبلیغات
ورزش و سلامت - زندگینامه محمد علی کلی

فال حافظ

کلیپ موبایل

قالب وبلاگ

تعبیر خواب

ورزش و سلامت
ورزش کنید سالم بمانید

مدال طلا

موقعی که از رم برگشتم ، جو لوئیس را به عنوان اولین مدیر خود انتخاب کردم . اما لوئیس آدم کم حرفی بود و آدمهای پرحرف و پر مدعایی مانند مرا زیاد دوست نداشت و پیش بینی کرده بود که من در همه بازیها شکست خواهم خورد. بعد رفتم نیویورک دنبال شوگرری رابینسون که در شرف بازنشستگی بود .

 شوگر ری رابینسون

من فکر میکردم دوست دارد مدیریت مرا قبول کند . بالاخره وقتی پیدایش کردم خیلی سعی کردم تا چند کلمه با او حرف بزنم ، اما او با بی حوصلگی گفت : آی بچه برو یکی دو سال دیگر بیا!

تمام روز در هارلم به دنبال او بودم ، رقص پا میکردم و سایه بوکس می زدم تا متوجه شود که چقدر سریع و فرز هستم ، اما او سرش خیلی شلوغ بود. سال بعد موقعی که با هم دوست شدیم ، از اینکه تقاضای مرا رد کرده بود ، پشیمان بود. حالا که سالها از آن روزها گذشته ، از خودم می پرسم : اگر مدیر من شده بود ، چه میشد ؟ اما حالا خوشحالم که قبول نکرد . من همیشه در رینگ از او به عنوان یکی از بزرگترین قهرمانان دوران ستایش میکردم ، اما او از آنچه که من آنرا رینگ واقعی می نامیدم ، یعنی رینگی که در آن برای آزادی سیاهان مبارزه میشد ، کناره گرفت . شاید اگر او مدیر من میشد ، تحت نفوذ او ، به راه او کشیده میشدم. اما حالا خوشحالم که او وقت نداشت و مدیریت مرا قبول نکرد.

اما ماجرای من در لوییزویل و سراسر جنوب به خاطر این فرق داشت که میلیونری به نام ویلیام رینولدز ، سرپرستی مرا قبول کرده بود. در حقیقت وقتی من از رم برگشتم ، تمام آمریکا او را به خاطر قبول سرپرستی من مورد ستایش قرار دادند. رینولدز از پیروزی من در المپیک خیلی خوشحال بود ، اما وقتی که هواپیما در نیویورک به زمین نشست ، افراد او یعنی فرایدی و مارتین مرا به سوئیت خصوصی او در هتل والدورف ، که بغل سوییت شاهزاده ولز و بالای سوییت ژنرال داگلاس مک آرتور و هربرت هوور رییس جمهور آمریکا بود ، بردند.

آن وقت او دیگر آقای رینولدز قبلی به نظر نمی آمد . آن روزها که کنار ایوان می نشستم و با سگها غذا میخوردم، واقعی تر به نظر می رسید . فرایدی قراردادی به من داد و گفت : بیا این قرارداد خوبی است ، ببر به پدرت نشان بده! به هر حال تو حالا قهرمان المپیک هستی و استحقاق آنرا داری.

من آنرا به خانه بردم . هر چند پدرم از رینولدز خوشش نمی آمد . ولی میخواست قبول کند. با خوشحالی گفت: این بهترین قردادی است که پیشنهاد شده و تقریبا مانند قرارداد میلیونرها ، شاید هم بهتر از آن باشد.

اما من قبول نکردم ، زیرا احساس کردم که پذیرش آن غرور و انگیزه لازم یک ببر را برای کسب اعتماد به نفس و روح قدرت مورد نیاز را جهت شکست حریف در رینگ از او میگیرد.مخصوصا این مسئله مرا ناراحت میکرد که مردی میخواست سرپرست یک ببر شود که قبلا او را به عنوان مستخدم به بند کشیده بود.

آنچه که من بیشتر از هر چیزی از تابستان 1960 به یاد دارم ، استقبال از من به عنوان قهرمان المپیک نبود، بلکه آن شبی بود که من از پل جفرسون مدال المپیک خود را به رودخانه اوهایو پرت کردم .

من شش سال خون و عرق ریختم ، چپ و راست مشت خوردم و درد را تحمل کردم ، هزاران بار در رینگ و باشگاه مشت زدم تا مدالی را ببرم که از زمان بچگی خواب و خیال من بود . وقتی که آنرا به رودخانه پرت کردم ، اصلا درد و ناراحتی و افسوسی به من دست نداد ، بلکه احساس راحتی و قدرت تازه ای هم میکردم.

در آن روزها مجله تایم نوشت : کاسیوس کلی ، هیچگاه مدال طلا را از خود دور نمیکند، حتی با آن می خوابد آنها راست میگفتند . من با آن غذا میخوردم ، موقع خواب نیز هنگام غلت زدن ، لبه تیز آن گردنم را اذیت میکرد، ولی باز هم آنرا باز نمیکردم.

در تمام فصل تابستان ، جمعیت مرتب به خانه ما می آمدند و لوییزویل یکپارچه شور و هیجان بود . سیل تبریکات از مقامات رسمی شهر به خانه ما می رسید . عصرها به بررسی پیشنهادهای قهرمانان حرفه ای سابق که تقاضای مدیریت و سرپرستی مرا کرده بودند ، می پرداختم . تلگرافی از آرچی مور

آرچی مور

داشتم مبنی بر اینکه : اگر دوست داری یک مدیر عالی داشته باشی ، با من تماس بگیر . راکی مارسیانو نیز تلگراف زده بود که تو آینده خوبی داری ، میتوانم راهنمای تو باشم. از کاس دوآماتو ، مدیر فلوید پاترسون

 فلوید پاترسون


 و راد میجر قهرمان سابق المپیک نیز تلگرافهایی دریافت کردیم . ما هر پیشنهاد را جداگانه بررسی کردیم تا اینکه وکیلی آمد و قرارداد پیشنهادی ده میلیونر را که بعدها یازده نفر شدند ، به ما داد و مورد تصویب پدر و خانواده ام قرار گرفت . این قرارداد به مدت 6 سال از 1960 تا 1966 اعتبار داشت . نکته اساسی آن ده هزار دلار پیش پرداخت بود . طبق این قرارداد ، در مرحله اول ، پنج درصد تمام درآمد من متعلق به آنها بود.

آن زمان ده هزار دلار برای من پول زیادی محسوب میشد . گرانترین مایملک ما آن زمان ، خانه کهنه و فرسوده ای بود که پدرم 4500 دلار با اقساط خریده بود و تمام عمر ، قسط آنرا می داد . بیشتر آن ده هزار دلار ، صرف پرداخت اقساط خانه شد. آن روزها از داشتن چنین سرپرستهای میلیونری به خود می بالیدم.

عنوان دستکشهای طلایی ایالت و قهرمانی آماتور آمریکا مرا به جایی رسانده بود که من از مشت زنی نه فقط برای خودم ، بلکه برای حامیان خویش نیز پول در می آوردم.

یکشنبه آن هفته ای که من قرارداد را امضا کردم ، کشیشی به نام ایسایایه برایدن در کلیسای زیون باپ تیست در مورد عقد قرارداد من با ده میلیونری که سرپرستی مرا پذیرفته بودند ، اینطور موعظه کرد : کاسیوس کلی به خاطر محبتی که آن میلیونرهای مسیحی در حق روح سیاه او کردند ، باید تا ابد سپاسگزار باشد.

هر روزنامه ای را که در این مورد می خواندم ، این حادثه را همراه با هاله ای از نور مقدس شرح داده بود که ده فرشته سفید پوست برای یک امر خیر به جنگل آمده اند .هر چند در دبیرستان در درس حساب ، چندان شاگرد خوبی نبودم ، اما میتوانستم این را به خوبی درک کنم که ده هزار دلار آقایان یعنی اینکه هر کدام به طور مساوی هزار دلار سرمایه گذاری کرده اند و بیل فاور شام ، رایگان شرکت کرده بود. قبل از دومین نبرد من ، کمی به مبلغ کل افزودند که شامل هزینه تمرین و آموزش من میشد و بعد سود فراوانی از این کار عایدشان شد.

طی شش سال قرارداد ، آنها سود سرشاری از سرمایه گذاری خود بردند . بالاخره اختلاف بین من و سرپرستان میلیونرم آنقدر زیاد شد که دیگر امکان تماس مستقیم بین ما از بین رفت. مدتها در این جو ناراحت کننده بودم تا اینکه هربرت محمد ،

هربرت محمد و کلی

سمت مشاور مرا در تمام امور قبول کرد و بعد بطور غیر رسمی ، مدیریت مرا هم پذیرفت و بالاخره بعد از پایان قراردادم با میلیونرهای لوییزویل ، رسما مدیر برنامه های من شد.

بعد از خاتمه قرارداد ، گاهی هنگامی که در مسابقات ، کنار رینگ در جای خود نشسته بودم و منتظر زنگ شروع دور بعد بودم ، یکی از آن میلیونرها را می دیدم که کنار رینگ با دوست دختر خود نشسته بود و در حالیکه سیگارش را تکان میداد ، با آرنج به پهلوی دوست دختر خود می زد ، انگار که میگفت : نگاه کن او اسب ماست . بعد من چهار نعل درون رینگ می تاختم تا اسب دیگری را که متعلق به مدیران سفید بود و مانند من در قدیم با سوارکار خود هیچ پیوند شخصی و اجتماعی نداشت ، خونین و مالین کنم .

یکروز بعدازظهر ، موقعی که با موتور سیکلت جدیدم به دفتر شهردار می رفتم تا مدال طلای المپیک خود را به چند آدم مهم در آنجا نشان دهم ، صورت اسامی سرپرستانم نیز در جیبم بود. آنروز رونالد کینگ ، همکلاس و دوست صمیمی من نیز همراهم آمد. وقتی از دفتر شهردار خارج شدیم ، با رونی سوار موتورسیکلتهای خود به طرف پایین شهر لوییزویل رفتیم . هوا داشت ابری میشد . هواشناسی باد شدید و باران سنگینی را پیش بینی کرده بود.وقتی از مقابل رستوران تازه سازی میگذشتیم ، اولین نم باران زد و من از سرعت خود کاستم . رونی همانطور که می رفت گفت : نه ، آنجا نه !

اما من در کنار ردیفی از موتورهای هارلی دیویدسون پارک کردم . صاحبان آنها کتهای چرمی پوشیده بودند و با دوست دخترهای خود پشت میزی کنار پنجره نشسته بودند. پشت ژاکتهای آنها علامت صلیب شکسته و جلوی ژاکت پرچم آمریکا نقاشی شده بود.

یکی از افراد آنها را به نام کنتاکی اسلیم ، گاهی در مسابقات خود دیده بودم . اسلیم با دیدن من سری تکان داد. رهبر آنها که یک مرد قوی هیکل و مو قرمز بود ، در حالیکه بازوان خود را دور گردن دختر بلند قد و چاقی حلقه کرده بود ، ردیفی از زنجیرهای تا شده را هم دور شانه های خود آویزان کرده بود.

اسم او فروگ بود . از قبل او را می شناختم . فروگ حتی نگاهی به ما نکرد ، اما متوجه شدم که ما را دید.

میزی در گوشه ای انتخاب کردم . رونی هم فهرست غذاها را برداشت تا چیزی انتخاب کند . مستخدم که دختر جوانی بود ، سریع خود را به ما رساند و چند دستمال و لیوان آبخوری براق روی میز گذاشت . رونی گفت : دو تا همبرگر و دو تا نوشابه . اما تا مستخدم خواست به آشپزخانه برود ، یک مرد چاق با شکم برآمده به او اشاره کرد که نزد او کنار صندوق برود. گفتگوی آنها کوتاه بود. دختر پیشخدمت داخل آشپزخانه شد و بعد از مدتی طولانی با یکی از کمک آشپزها که زن سیاه پوستی بود ، بیرون آمد . زن سیاه پوست کنار در ایستاده بود و مرا نگاه میکرد. انگار میخواست چیزی بگوید. در آن روزها بیشتر رستورانها و هتلها و سینماها در لوییزویل و سراسر جنوب به روی سیاهان بسته بودند و آنها میبایست به سینماها و هتلهای مخصوص خود می رفتند . بالاخره مستخدم سفید پوست برگشت و زمزمه کنان ، گویی میخواست چیز محرمانه ای به من بگوید ، گفت : ما نمی توانیم اینجا از شما پذیرایی کنیم.

رونی شروع به غرغر کرد ، اما من با آرنج به پهلوی او زدم که ساکت شد. در آن لحظه فقط آرامش و آماده کردن خود برای حوادث احتمالی ، موجب خوشحالی من شد. این اولین باری نبود که ما مثل یک سیاه بزرگ شده در این شهر ، به محل مخصوص سفیدپوستان وارد میشدیم.یکبار در عید پالوین، خیاطی برای ما لباسهای مخصوص آفریقایی ها را دوخت و بعد با همان لباس مبدل به پایین شهر رفتیم . آنجا با لهجه خارجی ، انگلیسی حرف می زدیم تا بتوانیم به مکانهای مخصوص سفیدپوستان و خارجیها وارد شویم. یکبار هنگام ورود به یک سینما ، دربان سفیدپوست که به ما مظنون شده بود ، میخواست مانع ورود ما به سینما شود که مدیر سینما داد زد : اشکالی ندارد آنها که سیاه نیستند. چون بزرگ شده بودم ، احساس کردم که به عنوان یک قهرمان ، دیگر احتیاجی نداشتم که لباسهای مبدل بپوشم و ادای خارجیها را در بیاورم . آخر حالا که تمام خارجیها را شکست داده بودم و برای آمریکا مدال طلا آورده بودم ، میخواستم به زبان بومی خودم صحبت کنم . فکر میکردم که با معرفی خودم ، او تغییر رفتار خواهد داد. این بود که مودبانه گفتم : خانم ، من کاسیوس کلی ، قهرمان المپیک هستم.

مستخدم خیلی زود تحت تاثیر قرار گرفت و خیلی سریع به سمت پیشخوان که صاحب رستوران ایستاده بود رفت و با عجله چند کلمه با او صحبت کرد .

- هر خری که میخواهد باشد ، برای من فرقی نمیکند .

جمله را با آنچنان صدای بلندی گفت که همه دست از غذا خوردن کشیدند و به او نگاه کردند.

- مگر نگفتم که ما سیاهان را اینجا راه نمیدهیم ؟

با شنیدن این جمله ، دختر پیشخدمت ، دستهای خود را طوری روی صورتش گذاشت که انگار ضربه ای به صورت او زده اند . بعد با عجله به طرف من برگشت و پیغام صاحب رستوران را تکرار کرد . یعنی اینکه من نشنیده ام او چه گفت !

سکوت سنگینی همه جا حکم فرما شد . تا یک دقیقه پیش اینجا یک رستوران پر سر و صدا با سی مشتری بود. من از پشت میز بلند شدم. رونی نیز به تقلید من برخاست. انگار که میخواستم مجددا تمرین کنم . وقتی از جا بلند شدم ، تمام سر و صداها کاملا خوابید. همه ، قاشق چنگالها را سر جای خود گذاشتند و به من چشم دوختند . دهانم خشک و داغ شده بود . در تمام دوران مسابقات خود ، هیچگاه اینطور عصبانی نشده بودم و خون به سرم ندویده بود .

سعی کردم نگاهم با نگاه صاحب رستوران تلاقی کند . اما تنها کسی که به من نگریست ، همان زن سیاه آشپز بود که صلیب بزرگی به گردن داشت . همانطور که به طرف من می آمد ، سعی داشت با تکان دادن کتاب کوچکی که در دست داشت و به نظر می آمد که کتاب دعا باشد ، نظر مرا جلب کند . سپس صاحب رستوران در حالیکه دستها را به سینه زده بود ، با شکم برآمده به طرف من آمد . مثل این بود که میخواست پیغام خاصی را به من برساند .

من به وسط سالن برگشتم . یک لحظه هوس کردم که یک ضربه راست ، وسط شکم گنده اش و یک هوک چپ هم در دهانش بکوبم و پشت سرش هم یک آپرکات حواله اش کنم ، تا حالش جا بیاید . تا امروز هم تعجب میکنم که چرا اینکار را نکردم . اما نظر من راجع به مشت زنی از زمانی که در خیابانها پرسه می زدم و به هر بهانه دعوا راه می انداختم ، خیلی عوض شده بود .

زن آشپز داشت صورت خود را با پیش بندش پاک میکرد . کم مانده بود که گریه اش بگیرد . دار ودسته موتورسوار که به موضوع علاقه مند شده بودند ، خود را به پیشخوان ، کنار صاحب رستوران رسانده و لم دادند و به صحنه خیره شدند .

ناگهان متوجه شدم که رونی دست کرد تو جیبش و یک چاقوی ضامن دار دسته صدفی را بیرون کشید . این چاقوی خطرناکی بود که از یک ولگرد در حال مرگ به نام سیدنی گرین – پست ترین ولگردی که در عمرم دیده بودم – دزدیده بود .

هر چقدر وقت من صرف تمرین مشت زنی و مسابقه شده بود ، رونی نیز با چاقوی ضامن دار خود برای ترساندن دیگران تمرین کرده بود. زیر لب به من گفت : تو برو سراغ صاحب رستوران ، من هم حساب فروگ را می رسم.

همانطور که به صاحب رستوران خیره شده بودم ، به در نزدیک شدم . درد شدیدی در سر و معده خود احساس کردم ، درست مثل این بود که ضربه ای خورده باشم و قدرت جواب آنرا نداشته باشم .

احساس میکردم تمام رویای شیرینی که در رم به عنوان پسر تمام آمریکاییها برای خود ساخته بودم ، بر باد رفته است . دیگر ماه عسل المپیک من تمام شده بود و من به همان ایالت کنتاکی و فضای نژادپرستی آن برگشته بودم .

وقتی سر جای خود برگشتم ، صاحب رستوران ، نفس راحتی کشید و سیگاری به فروگ تعارف کرد . آنها سیگار را روشن کردند و به خنده و شوخی پرداختند . قبل از اینکه به در برسم ، کسی بازوی مرا گرفت . برگشتم دیدم همان زن سیاه آشپز بود . دیگر صورتش را بهتر می دیدم که باریکتر شده بود و چشمانش از تمام چشمانی که دیده بودم ، بزرگتر بود . همانطور که با چشمانی مرطوب و آرام ، مستقیما به من نگاه میکرد ، با لحن کسیکه دعا می کند ، گفت : پسر ایمانت را حفظ کن .

رونی صورتش را برگرداند و گفت : این چه حرفی است که می زنید خانم ؟

زن کتاب کوچکی را که در دست داشت به من داد و گفت : چه شعر خوبی برای روزنامه نوشتی . یادم آمد شعری که در هواپیما سروده بودم ، آن هفته در بعضی از روزنامه سیاهان منتشر شده بود .

او آنرا در بین صفحات کتاب کوچک خود نگه داشته بود تا به من بدهد . شعر اینطور شروع میشد :

چگونه کاسیوس کلی رم را فتح کرد ؟

شعری از کاسیوس کلی

آمریکا را برتر از همه قرار دادن ، هدف من است .

به همین دلیل بود که مشت زن روسی و لهستانی را

شکست دادم تا آمریکا مدال طلا را ببرد.

ایتالیائیها گفتند که تو از کاسیوس پیر هم بزرگتری !

ما اسم و بازی تو را دوست داریم .

گفتم از مهمان نوازی شما متشکرم ،

اما آمریکا هنوز وطن من است ،

زیرا همه در لوییزویل ،

برای استقبال از من ، گرد آمده اند.

دیدن آن شعر فقط مرا شرمنده تر کردو به سرعت ، سرم را برگرداندم . کتاب ، کتاب دعا نبود ، بلکه اشعار لانگستون هوف بود . آنرا گرفتم و در جیبم گذاشتم . صاحب رستوران که انگار مچ او را حین ارتکاب یک خیانت گرفته ، با صدای خشنی داد زد : ماری ، زود برگرد آشپزخانه ! او خیلی سریع دستور را اطاعت کرد .

یک نفر زد زیر خنده و دوباره سر و صدای عادی ، رستوران را پر کرد. رونی مرتب فحش می داد . وقتی او را بیرون آوردم ، در پارکینگ زیر باران ، صدای پای کسانی را که به دنبال ما می آمدند ، به گوشم خورد .

ناگهان صدایی پشت سر من گفت : آهای سیاه زنگی ! آهای قهرمان المپیک ! هنوز دنبال شیر و شکلات هستی ؟ برگشتم و دیدم موتورسوارها هستند . دسته جمعی به پارکینگ می آمدند تا سوار موتورهای خود شوند.

فروگ در حالیکه یک بازویش دور گردن دوست دختر چاقش بود، نگاهی به ما انداخت و گفت : آهای قهرمان المپیک شیر و شکلات تو پیش من است . بعد دسته جمعی زدند زیر خنده و به تقلید فروگ ، جیغ کشیدند و هو کردند . فروگ دختر خود را ترک موتور نشاند و برگشت و دستورهایی به کنتاکی اسلیم داد . معلوم بود چه دستورهایی میدهد ، بعد به شدت و با سر و صدای زیاد موتورها را گاز دادند و همانطور که فحش میدادند و تهدید میکردند ، هو کردند و رفتند .

ما نیز همانطور که آنها را نگاه میکردیم ، موتورهای خود را روشن کردیم . ناگهان کنتاکی از دارو دسته خود جدا شد ، دور زد و به سمت ما آمد . یک دست را به علامت خاصی بالا نگه داشت . رونی موتور خود را حرکت داد تا بین من و کنتاکی قرار بگیرد . کنتاکی با صدای تو دماغی ، از روی شانه رونی گفت : کلی من سعی کردم شما را نجات بدهم ، اما شما فروگ را پاک دیوانه کردید .

من که میدانستم چه خبر است ، چیزی نگفتم ، فقط منتظر پیامهای واقعی برای تسویه حساب ماندم . کنتاکی گفت : فروگ میخواست شما را در رستوران تکه تکه کند . من که اصلا موافق نبودم . بهتر است به محل خودتان برگردید ، متوجه شدید ؟ بعد هم چیزی به عنوان سوغاتی به فروگ بدهید .

من دقیقا میدانستم که او چه میخواهد و منظور او از سوغاتی چیست . رونی برگشت به کنتاکی گفت : ما که تازه سوغاتی خودمان را گرفتیم . کنتاکی اشاره ای به گردن من کرد و گفت : ببین ، فروگ آن مدال و روبان را برای دوست دخترش میخواهد . مدال و روبانش را بده و بعد تو هم برو دنبال مشت زنی و کار و بار خودت ، چطوره ؟

رونی برای اینکه قال قضیه را بکند صاف و پوست کنده گفت : کنتاکی برو به فروگ بگو ، ما آنرا در عوض به مادرش میدهیم! دهان کنتاکی از تعجب باز شد و گیجی و ناباوری خاصی در نگاهش دیده شد . رونی را کنار زد و به من گفت : این مال تو است ، به او چه مربوط ؟

ما هر دو گاز دادیم و راه افتادیم . داد زدم : کنتاکی بعدا همدیگر را می بینیم! کنتاکی نیز با عصبانیت گاز داد و انگشت خود را به علامت تهدید بلند کرد و گفت : به خاطر این حرف ، فروگ هر دوی شما را خواهد کشت .

بعد فریاد زد : حالا خواهید دید سیاه های حرامزاده !

رونی در حالیکه موتور بزرگ فروگ را که در حال دور زدن بود ، زیر نظر داشت ، گویی فکر مرا خواند و گفت : تو قوی تر از آن هستی که کسی جرات حمله به تو را داشته باشد . از حرف او قوت قلبی پیدا کردم و گفتم : گوش کن تو از راه دیگر برو ، من هم به راه خود ادامه میدهم تا کلکی به آنها بزنم .

او میخواست به طرف فروگ برود ، اما من دسته موتور او را گرفتم و مانع شدم ، زیرا فکری به خاطرم رسید .

حدس می زدم که آنها فکر میکردند که من مستقیما به طرف منطقه سیاهان می روم ، اما هدف من این بود که خود را به پل جفرسون برسانم و بعد می توانستم به ایالت ایندیانا بروم و در امتداد رودخانه چند مایل بدوم و مجددا به لوییزویل برگردم. رونی چسبیده به من می آمد . من از محل خلوتی خود را به خیابان کناری و یک کوچه رساندم ، بعد از رههای تو در تو عبور کردم تا آنکه موتورسیکلتهای بزرگ مرا گم کردند و دیگر صدایشان به گوشم نخورد . ما در حالیکه سرمان پایین بود ، با فشار زیر باد و باران می راندیم.

وقتی چشمم به پل افتاد ، احساس راحتی کردم . باران آهسته تر شد . وقتی دیدم شرایط بهتر شده ، تصمیم گرفتم از خیابان اصلی بروم تا به پل برسم . اما اشتباه کردم . هنوز به خیابان نرسیده بودم که از دور ، صدای جیغ و داد و فریادهای وحشیانه ای شنیدم . رونی با تمام قدرت خود ، فریاد می زد : آهای سیاه بیا اوباش اینجا هستند ! صدای فروگ به گوشم رسید که خوب به چنگ ما افتادید ، سیاه های حرامزاده و نکبت .

رونی همانطور که موتورش را می راند ، گفت : هدف آنها بیشتر تو هستی تا من . تو برو جلو ، من از پشت می آیم ! فهمیدی سیاه ؟ فهمیدم منظورش چیست . به پل که رسیدیم شروع کردم به ویراژ دادن و رونی هم همانطور پشت سر من می آمد . به عقب نگاه کردم . هنوز کنتاکی پشت سر فروگ می آمد . حق با رونی بود ، کسی با او کار نداشت . فروگ به موازات او می رفت ، اما به او اعتنایی نداشت و فقط فکر و ذکرش پیش من بود .

زنجیرش را طوری تکان میداد که انگار یک کابوی میخواهد گوساله ای را به دام بیندازد مرتب فریاد میزد : هی سیاه زنگی ! یعنی تو قهرمان المپیک هستی ؟ حالا نشانت میدهم.

او میخواست بیشتر حرف بزند ، اما رونی با یک زمانبندی کامل و یک حرکت هماهنگ ، از او جلو زد و با تمام قدرت لگدی به چرخ جلوی او زد . فروگ خیلی دیر متوجه قصد رونی شد و به سرعت به سمت چپ پیچید و به شدت ترمز کرد در نتیجه او و دوست دخترش محکم به کنار پل خوردند . دختر که بدجوری زخمی شده بود ، از شدت درد فریاد زد . کنتاکی همین طور پشت سر آنها می آمد و زنجیرش را به تقلید سایرین دور سرش می چرخاند . کنتاکی زنجیر دولایه خود را به طرف سر من حواله کرد ، اما به جای اینکه به صورتم بخورد ، به دور شانه ام پیچید . به طور غریزی ، زنجیر را گرفتم و با تمام قدرت به جلو کشیدم . کنتاکی از موتور پرت شد و هر دو به شدت به هم خوردیم . سر کنتاکی محکم به سرم خورد و گیجم کرد ، اما آنقدر قدرت داشتم که با مشت ، محکم به صورت او بکوبم . کنتاکی زمین خورد و خون از دماغش فوران کرد ، موتورش هم رفت کنار ریل افتاد.

رونی اهرمی را روی گردن فروگ گذاشته بود و داشت خفه اش میکرد و دوست دخترش مرتب جیغ می کشید : آهای کمک کنید ! آنها دارند فروگ را می کشند . رونی چاقوی دسته دار خود را روی گلوی او گذاشته بود و میگفت برگرد برو گمشو وگرنه سرت را می برم! بعد طوری شروع به پاره کردن ژاکت چرمی او کرد که انگار یک دستمال کاغذی را پاره میکند .

دوست دخترش از ترس به زانو افتاده بود و گریه کنان عذر خواهی میکرد . افرادش خودشان را کنار پل رسانده بودند . من سر دخترک داد کشیدم که : آهای ! بگو از کنار پل دور شوند !

او مثل فنر از جا پرید و خود را کنار پل رساند و در حالیکه دستش را تکان میداد ، داد زد : برگردید ! برگردید !

آنها از سرعت خود کم کردند ، اما افتان و خیزان با احتیاط جلو می آمدند . به رونی گفتم : اجازه بده فروگ به آنها بگوید ! رونی قدری از فشار اهرم کاست . فروگ نفس بلندی کشید و با تمام قدرتی که من انتظار نداشتم ، فریاد زد: برگردید ! برگردید !

موتورسوارها چند لحظه مکث کردند ، مثل اینکه گیج بودند و نمی دانستند که چه باید بکنند ، فریاد زدند : فروگ چه کار کنیم ؟ دخترک فریاد زد حرف فروگ را گوش کنید ! فهمیدید ؟ موتورسواری  که کلاه خود آلمانی به سر داشت ، چیزی مانند کلت 45 ، از زیر لباس خود بیرون کشید . من با دقت به او خیره شده بودم . شاید آنها می خواستند کلک ما را بکنند ، اما رونی زودتر شاهرگ فروگ را قطع میکرد . آهسته به رونی گفتم : آرام باش ! فروگ تنها امید ماست . اجازه بده او صحبت کند ! فروگ از ته حلق با ناامیدی فریاد زد : گفتم که برگردید ! زود برگردید !کنتاکی برگرد !

کنتاکی در حالیکه مثل مستها تلو تلو میخورد ، موتور خود را برداشت و به طرف دار و دسته خود رفت . آنها چند لحظه نگاهی به ما انداختند و سپس به آرامی به طرف خیابان رفتند . من بی حرکت ایستاده بودم و به آنها نگاه میکردم تا اینکه صدای گریه دخترک مرا متوجه خود کرد . او گریه کنان میگفت : خوب ، حالا که آنها رفتند ، دیگر با ما چکار دارید ؟

رونی ، فروگ را رها کرد تا به طرف موتور خودش برود . حالت او مثل یک شکارچی بود که به خیال خودش به تعقیب خرگوش رفته ، اما از بد شانسی گرفتار ببر شده بود . حالا دیگر تمام فکر و ذکر فروگ این بود که فرار کند .

دوست دخترش میخواست کمکش کند تا سوار موتور شود ، اما فروگ دیگر قدرت نداشت و مرتب لیز میخورد . من بدون هیچ احساس خشم و دلسوزی و نفرت ، ایستاده بودم و فقط تشنج داشتم . آنها نمی توانستند بدون کمک ما ، موتور را حرکت دهند . وقتی برای کمک به طرف دختر رفتم ، او که فکر میکرد قصد زدن او را دارم ، شروع به تملق و چاپلوسی کرد و با صدای آهسته و غمگینی گفت : لطفا کمک کنید ! باور کنید راست میگویم . دیگر این طرفها پیدایمان نمی شود . قول می دهم . باور کنید دروغ نمی گویم .

گلگیری را که خم شده بود ، صاف کردم تا به لاستیک گیر نکند و بعد دستهای فروگ را روی فرمان موتور گذاشتم . او خیلی ضعیف و ناتوان شده بود ، انگار هنوز اهرم و چاقوی رونی را روی گردن خود حس میکرد . همانطور که کمکش میکردم ، متوجه شدم خون به آرامی از شکافهای پیراهنش که رونی با چاقو پاره پاره کرده بود ، بیرون می زند و پیراهن من هم که مشغول کمک به او بودم ، خونی شده بود . من و رونی با کمک هم موتور را محکم نگه داشتیم تا در سرازیری با یک فشار روشن شود ، بعد با تمام قدرت آن را هل دادیم .

موتور به پت پت افتاد و در حالیکه کمی نوسان داشت ، به تدریج راه افتاد و رفت . ما به دقت مواظب بودیم که ببینیم آیا فروگ مجددا دارودسته خود را جمع میکند یا نه ؟ اما دخترک راست میگفت ، فروگ که راه افتاد ، دارودسته اش هم به دنبال او راه افتادند . آنقدر آنجا ایستادیم تا ناپدید شدند . وقتی رونی داشت چاقویش را مانند آرشه ویولون پاک میکرد ، گفت : بهتره زودتر از این جهنم فرار کنیم ، چون موتور پاک داغون شده .

خونها را از سر و صورت و پیراهن خود شستیم و راه افتادیم . من درحالیکه مدال المپیک را به دسته چاقو آویزان کرده بودم ، به دنبال او به طرف پایین رودخانه راه افتادم . روبان آبی و سفید و قرمز آن ، به خون فروگ آغشته بود و قطرات خون قسمتی از طلای مدال را لکه دار کرده بود ! رونی آنرا برداشت و مدال را خوب شست و به دقت ، قسمت طلایی آنرا جلا داد و بعد خون را از روبان پاک کرد و با عشق و علاقه خاصی به گردن خود آویزان کرد . من گوشه ای ایستادم و او را نگاه میکردم .

از زمانی که مدال طلای المپیک را برده بودم ، این اولین باری بود که آنرا همانطور که بود می دیدم ، یعنی یک چیز پیش پا افتاده و معمولی .

ناگهان این سؤال برایم مطرح شد که با این تکه فلز ارزان قیمت و روبان کهنه چه کنم ؟ وقتی تصمیم خود را گرفتم ، آرام شدم . رونی آنرا به گردن من انداخت و به طرف پل رفتیم تا سوار موتور شویم . به فکرم رسید که وسط رودخانه اوهایو باید از همه جا عمیق تر باشد و با این فکر رفتم وسط پل ایستادم.

مدال را از گردنم باز کردم و آنرا آن چنان به شدت وسط آبهای سیاه رودخانه اوهایو پرتاب کردم که به کناره های پل هم گیر نکند . با دقت نگاه کردم و دیدم که آب ، روبانهای قرمز و سفید و آبی را هم با خود به اعماق رودخانه برد .

وقتی برگشتم ، وحشت را در چشمان رونی دیدم . در حالیکه اشک می ریخت گفت : یا عیسی مسیح ! خدایا فهمیدی چکار کردی ؟ سعی کردم برای آرام کردنش ، بازوانم را دور او که سر تا پا خیس بود حلقه کنم . برای دلداری به او گفتم : آن فقط یک تکه طلای مصنوعی بود . اما او گوشش بدهکار نبود و مرتب میگفت : چرا آنرا در رودخانه انداختی ؟ چرا ؟ چرا ؟

گفتم : ما دیگر احتیاجی به آن نداریم . آنقدر عصبانی شد که تا به حال ندیده بودم . یقه مرا محکم گرفت و گفت : دیوانه احمق ! فکر میکنی که این دفعه اجازه میدهند که دیوانه ای مثل تو قهرمان شود ؟ جواب سرپرستان خودت را چه میدهی ؟ آنها همیشه عکس تو را با مدال میگرفتند . خوب ، روزنامه ها چه خواهند گفت ؟ دست او را از یقه ام جدا کردم و بازویش را محکم گرفتم و گفتم : خوب گوش کن ! از این به بعد من و تو ، یک کلمه دیگر در این مورد صحبت نخواهیم کرد ، فهمیدی ؟

مدال رفته بود و ناراحتی های من هم تمام شده بود . نوعی احساس راحتی ، آرامش و اعتماد به نفس در من پیدا شد . دیگر تعطیلات من به عنوان امید سفید ، کاملا تمام شده بود . سعی داشتم قدرت جدیدی را که در من پیدا شده بود ، مخفی کنم و رونی را نیز آرام کنم .

رونی کینگ از زمان دبیرستان تا نبرد دوم من با لیستون ، بهترین دوست من بود . وقتی داشتم می رفتم که در دبیرستان دووال ثبت نام کنم ، با رونی آشنا شدم . بعد از مدرسه ، رونی و برادرم با من به باشگاه می آمدند . برای رفتن اول دو نفر سوار میشدیم و یکی می دوید و به نوبت جا عوض میکردیم تا به باشگاه برسیم . این جریان، چهار سال ادامه داشت و موجب صمیمیت ما شد . با دار و دسته خود در خیابانها پرسه می زدیم ، حتی به مشت زنی نیز می رفتیم ، اما رونی آن را زود کنار کذاشت ، خیلی زودتر از اینکه بینی درازش خون آلود و چشمانش متورم شود ، خسته شد و آنرا کنار گذاشت . میگفت : قیافه یک مشت زن ، دخترها را فراری می دهد . همین کارها بود که موجب شد ، خیلی زود به خاطر زنی در خیابانهای نیویورک کشته شود .

آن موقع از بودن او در کنار خود خوشحال بودم . من در باشگاه ، دوستانی چون جیمی الیس ، دونی دال ، تونی جونز و ماسیوبل و برادرم را داشتم ، اما رونی در روبرو شدن با قوانین خیابانها و فضای حاکم بر آنجا ، یک دیو واقعی بود . وقتی دعوا میشد ، حریف را تا سر حد مرگ و زندگی میکشاند . وقتی حریفان بین مرگ و زندگی قرار میگرفتند ، به ناچار پا به فرار میگذاشتند .

بعد از آنکه رونی را رساندم ، به خانه رفتم . همه خواب بودند . به اتاقم رفتم تا به برادرم رودی بگویم که چه اتفاقی افتاده ، اما او آنچنان در خواب عمیقی فرو رفته بود که من چند لحظه کنار تخت او ایستادم و نگاهش کردم . دلم نیامد که بیدارش کنم . ما فقط سیزده ماه با هم اختلاف سن داشتیم . از روزی هم که به دنیا آمد ، سخت دوستش داشتم و کمتر از هم جدا بودیم .پدرم اسمی را که دوست داشت روی من بگذارد ، رودلف والنتین کلی را روی او گذاشته بود . مادرم با انتخاب این اسم برای من موافق نبود . او اصرار داشت که پدرم اسم اولین پسر خود را با موافقت او بگذارد .

رودلف کلی ( رحمان علی ) سمت چپ

هر بار که میخواستم رودی را کتک بزنم، مادرم دخالت میکرد و مرا می زد و میگفت : چرا بچه مرا می زنی ؟ رودی به تقلید من به مشت زنی پرداخت و من بیشتر در رینگ با او تمرین میکردم و در دوندگی های صبحگاهی هم مرا همراهی میکرد ،  اما وقتی در خواب به او نگاه کردم به این فکر کردم که نباید اجازه بدهم او مشت زن شود . او مشت زن با شهامتی بود و خوب مشت می زد ، اما برای مشت زنی ساخته نشده بود و زیاد مشت میخورد . اگر کسی برای مشت زنی ساخته نشده باشد ، این ورزش برایش خیلی خطرناک است . تصمیم گرفتم که صبح با او در این مورد صحبت کنم و بعد آرام و آهسته از اتاق بیرون رفتم . دیگر برای خوابیدن ، سر حال و آماده بودم . میبایست سحر از خواب بلند میشدم تا برای مسابقه با هانکر تمرین دو کنم . روی کاناپه کهنه دراز کشیدم و کتاب کوچکی را که زن آشپز در رستوران به من داده بود ، بیرون آوردم و شروع به خواندن اشعار لانگستون هوف که او زیرش خط کشیده بود ، کردم .

محمد علی با تونی هانکر

صبح روز بعد موقعی که از تمرین دو برگشتم ، هنوز گرفتار هیجان مسابقه آینده بودم . این اولین مسابقه حرفه ای من بود و خوب میدانستم که علی رغم تمام جارو جنجالی که برای این مسابقه به راه انداخته بودم ، جهان ورزش هر حرکت مرا در رینگ زیر نظر داشت ، آنقدر به خودم مطمئن بودم که یک ساعت قبل از بازی ، شام کاملی خوردم ، اما کفاره این اشتباه را در دور سوم ، موقعی که هانکر ضربه محکمی به معده ام کوبید ، پس دادم .

تنها کاری که توانستم بکنم این بود که سعی کردم جلوی استفراغ خود را بگیرم . بالاخره با هر جان کندنی که بود، آنقدر خود را از تیررس ضربات او دور کردم تا حالم جا آمد .

بالاخره در دورهای پایانی مسابقه ، آنقدر او را زدم که دیگر نفس نداشت . بدین ترتیب در اولین نبرد حرفه ای خود برنده شدم . وقتی به رختکن برگشتم تا موفقیت خود را جشن بگیرم ، ویلما رودولف ، قهرمان دوی سرعت و برنده سه مدال طلا که در مسابقات المپیک با من بود ، نیز آمده بود .

حوادث بازیهای المپیک رم به یادم آمد . جایی که من عشق واقعی خود را نسبت به دختری پنهان کرده بودم ، اما تمام سعی من در جلب توجه او بود ولی عیب من این بود که خیلی خجالتی بودم .

جالب اینجا بود که آدم گستاخی مثل من که در رینگ فریاد می زد : من از همه مهمتر و قویترم ! و در سراسر دهکده المپیک راه می رفت و با غرور موفقیتهای خود را پیش بینی میکرد ، جرأت نداشت که یک کلمه با ویلما یا هر دختر زیبای دیگری از این مسائل صحبت کند .

من مرتب در اطراف سفارت آمریکا که دخترها و زنهای آمریکایی ، آنجا اقامت داشتند ، پرسه میزدم تا او بیرون بیاید و نگاهش کنم . هرگاه تمام تیم آمریکا جمع بودند ، با چشم به دنبال ویلما میگشتم ، اما وقتی که نزدیک من می ایستاد ، دیگر زبانم بند می آمد . از همه بدتر دوستی به نام روی نورتون که قهرمان دوی مسافتهای کوتاه بود ، همیشه رقیب و سر خر من بود .

گاهی که او را در کافه تریا می دیدیم ، می خواستم بپرم و سینی او را بگیرم و کمکش کنم ، اما نورتون زودتر از من خودش را رسانده بود . آنقدر از دست او عصبانی میشدم که دلم میخواست او را به رینگ بکشانم و حسابش را برسم . آرزو داشتم که جرأت پیدا میکردم و راز دلم را به ویلما میگفتم. حالا که او در لوییزویل بود و اولین پیروزی مرا جشن میگرفت ، دلم میخواست میتوانستم به او بگویم که قبلا چه احساسی نسبت به او داشتم و نظرم راجع به آینده چیست ، اما خجالتی تر از آن بودم که بتوانم در عرض چند ساعت ، در این مورد با صحبت کنم و بدین ترتیب فرصت از دست رفت . سالها بعد در لوس آنجلس او را دیدم و راز دلم را با او در میان گذاشتم و خیلی از این مطلب تعجب کردم . به هر حال او بعدها ازدواج کرد و مادر شد و وقتی که محرومیت من به پایان رسید و قرار شد با کوآری مسابقه بدهم ، او برای تشویق من همراه بچه دو ماهه خود با هواپیما به محل مسابقه آمد .

روز بعد از مسابقه با هانکر ، با سرپرستان لوییزویلی خود ملاقات کردم تا در مورد مربی من تصمیم گرفته شود . در این میان ، آنجلو داندی و آرچی مور ، مورد نظر من بودند . من اول آنجلو را انتخاب کردم . یادم هست که آن وقت هفده ساله بودم و قصد داشتم که با مشت زن او ، ویلی پاسترانو مسابقه بدهم . در مسابقاتی که در سراسر شیکاگو برگزار شده بود ، تمام اماتورهای هم وزن خود را شکست داده بودم . میخواستم بطور آزمایشی هم که شده یک بار با یک حرفه ای مسابقه بدهم .

هر هفته در تلویزیون ، بازی آنها را تماشا میکردم . به نظرم میتوانستم همه آنها را شکست دهم ، اما تا آن موقع با یک حرفه ای مسابقه نداده بودم . از میان آنها پاسترانو را تحسین میکردم . او یک مشت زن سریع و باهوش و ارزنده بود . هر چند لاغر بود ، اما قدرت لازم را داشت .

روزی که آنجلو ، پاسترانو را برای مبارزه با جرج هولمن به لوییزویل آورد ، من به هتل او رفتم و به اتاق او تلفن زدم . وقتی که گوشی را برداشت ، خودم را معرفی کردم و گفتم : من قهرمان سنگین وزن آینده جهان خواهم شد و مایلم با شما صحبت کنم . بعد از یک مکث طولانی گفت : بسیار خوب ، بیا بالا !

از آنجلو خواهش کردم که در صورت امکان به باشگاه بیایم و با ویلی تمرین کنم . آنجلو طوری تقاضای مرا رد کرد که به غرورم بر نخورد ، زیرا از نظر او پسر خوبی بودم . بعد از آنکه اصرار کردم او و پاسترانو چند نگاه پنهانی رد و بدل کردند و بالاخره ویلی لبخندی زد و آنجلو موافقت کرد . 

روز بعد قبل از آنها در محل تمرین بودم . برای آنکه آنها را تحت تأثیر قرار دهم ، به شدت با کیسه مشت زنی تمرین میکردم . صدای ضرباتی که به کیسه می کوبیدم در سراسر باشگاه به گوش می رسید. ابتدا پاسترانو به داخل آمد و با کنجکاوی نگاهی به من انداخت ، در حالیکه سایه می زد مرا زیر نظر گرفت .

وقتی نوبت من شد که با او به رینگ بروم ، آنجلو تصمیم گرفت که دو دور بیشتر بازی نکنیم . زنگ نواخته شد و من با آرامش و اطمینان او را محاصره کردم . پاسترانو سریع و زرنگ و آرام بود ، اما من سریعتر بودم . ضربات سریع و مستقیم من بهتر و دستهایم درازتر بود . به تعقیب او پرداختم . این احساس که من یک قهرمان حرفه ای را تعقیب میکنم ، هیجان خاصی به من داد .

در حال تعقیب ، ضربات چپ و راستی به سر او می زدم و مجددا به تعقیب او می پرداختم . چهره اش حالت بهت زده ای به خود گرفته بود ، زیرا دیگر قادر نبود هیچکدام از ضربات را دفع کند . آنجلو فریاد زد : بس است دیگر! بس است ! من طوری پاسترانو را زده بودم که انگار او آماتور دیگری است . همیشه معتقد بودم که من قدرت و مهارت حرفه ای هایی را که در تلویزیون تماشا میکردم ، داشتم . دیگر با تمرینی که با پاسترانو کردم کاملا به قدرت خود مطمئن شدم.

کمی  دیگر تمرین کردیم . آنجلو فریاد زد : گفتم بس است ! ویلی یک مسابقه در پیش دارد. بعد مرا کناری کشید و گفت : گوش کن بچه ! برای امروز دیگر کافی است ویلی حریف دیگری هم دارد . پرسیدم : با چه کسی ؟ گفت : با هر کس به غیر از تو ، اما گوش کن بچه ! وقتی حرفه ای شدی بیا پیش من ! سال بعد وقتی حرفه ای شدم و سرپرستان میلیونرم از من خواستند یک مربی برای خودم انتخاب کنم ، آنوقت آنجلو را فراموش کرده بودم .

من آرچی مور پیر را به خاطر سبک کار او در رینگ و خصوصا مسائل خارج از آن دوست داشتم و به همین خاطر انتخابش کردم . سرپرستان میلیونر من ، با آرچی مور تماس گرفتند و با او قرار گذاشتند که با استفاده از خرد و تجربه خود ، بهترین مشت زن را از من بسازد . مور از من خواست که با هواپیما پیش او بروم ، اما من آن روزها تا حد امکان از مسافرت با هواپیما اجتناب میکردم ، به همین خاطر تمام راه را تا سان دیاگو ، با قطار رفتم . موقعی که آنجا رسیدم ، بیرون آمد و بغلم کرد و بعد گفت : اسباب اثاثیه ات را بردار و دنبال من بیا !

آرچی گفت : وقتی قهرمان شدی ، همه تو را خواهند شناخت و مورد احترام خواهی بود ، فقط باید دستورهای مرا اجرا کنی و به شدت تمرین کنی .

صبح روز بعد با کامیون او راه افتادیم . تقریبا بیست سی مایل از میان تپه ها در یک جاده کثیف راه پیمودیم تا به اردوگاه رسیدیم . من لخت شدم و خیلی دوست داشتم بپرم وسط رینگ و با مشت زنها ، خصوصا آرچی تمرین کنم . اما او با این کار مخالف بود و گفت : آهای ، وقت را هدر نده ! باید انضباط را رعایت کنی ! من به مردم لوییزویل قول دادم که تو را درست تربیت کنم . باید گام به گام جلو رفت ، اما تو میخواهی قبل از این که راه رفتن یاد بگیری ، بپری جلو . غیر از مشت زنی کارهای دیگری هم است که باید انجام دهی . فعلا روزی یکبار اینجا غذا میخوریم ، بعد از غذا ظرفها را می شوییم . تو باید اتاق را جارو بزنی و تمیز کنی ! من انضباط را از اینجا شروع میکنم و بالاخره بعد از چهار سال ، تو حاضر و آماده خواهی بود .

کم کم اختلافات من و آرچی شروع شد . آنجا بود که برای اولین بار با یکی از ماهرترین مربیان مشت زنی به نام دیک سدلر آشنا شدم . سدلر به محل تمرین ، روح می داد و آهنگهای شادی با پیانو می زد ، می رقصید ، بعد جوکهای مخصوص سیاهان را با آب و تاب تعریف میکرد و قدرت تحمل و روحیه مشت زنها را تا حد امکان بالا می برد .

هر روز بعد از آنکه کارهای روزمره را انجام می دادم ، از سدلر میخواستم که ترتیب تمرین مرا با آرچی بدهد ، اما سدلر معتقد بود که او هنوز مایل نیست . آنقدر پافشاری کردم تا بالاخره روزی راه حلی برای آن پیدا کرد ، بدین ترتیب که من او را مجبور کردم که دستکش بپوشد و تمرین کنیم . آنجا بود که دیگر تلافی تمام نظافت کردنها و بیگاریهایی را که مجبور هر هفته انجام دهم ، سر او در آورم . در رینگ اطراف او می چرخیدم و با ضربات سریع و مستقیم و آپرکات و هوکهای خود ، گیجش کرده بودم . وقتی به آن روز فکر میکنم ، متوجه می شوم که دیگر جای غرور و خودستایی نبود ، زیرا آرچی دو برابر من سن داشت ، اما دیگر از آن نوع زندگی که او برایم ترتیب داده بود ، خسته شده بودم . او فکر میکرد که سالها طول میکشد تا آمادگی لازم را پیدا کنم ، اما خودم بهتر مسائل را می فهمیدم . کم کم تمرین دلم را زد .

آنجا وسط بیشه ها و کوهها کاری به جز گوش کردن به صدای پرندگان و دیدن خرگوشهایی که از بزرگراه میگذشتند و عبور هواپیماهای جت نداشتم . بالاخره به این نتیجه رسیدم که اگر میخواهم مشت زن شوم ، باید بین مردم تمرین کنم ، بین زنها و بچه ها ، نزدیک سلمانی هایی که سر مردم را اصلاح می کنند و واکسی هایی که کفشهایشان را واکس می زنند. رفت و آمد ماشینها را زیر نظر داشته باشم و با مردمی که به فروشگاه ها می روند و بیرون می آیند ، صحبت کنم . یک مربی میخواستم که خیلی عادی ، مثل سایر مشت زنها به من مشت زنی یاد بدهد ، اما من دیگر از این مراحل گذشته بودم و فقط میخواستم بجنگم و بجنگم .

هفته بعد ، محل تمرین سطل خون را ترک کردم . دلیل اصلی این بود که میخواستم جایی بروم که خون آزادتری جاری باشد و هر چه سریعتر به لوییزویل برگردم . قبلا شیوه مبارزه خود را تنظیم کرده بودم و طرحهایی برای رسیدن به مقام قهرمانی در ذهن داشتم .